سفارش تبلیغ
صبا ویژن

























پاتوق فرزانگان

تکلیف اتاق تاریک را
کلید برق، روشن می‏کند
و تکلیف سیگار زر را
کبریت بی‌‏خطر !

تکلیف دهلیزهای درون را
نه کلید برق
نه کبریت بی‌‏خطر ،
تنها اندکی خدا
می‏‌بایست
خدایی که سخت
نایاب است .


"سیدحسن حسینی"

 



نوشته شده در جمعه 93/1/29ساعت 3:45 عصر توسط دیاتنان| نظرات ( ) |

بالا نوشت: نویسنده ی این متن شهید احمدرضا احدی رتبه ی 1 کنکور سال 64 هست و این متن رو چند ساعت قبل از شهادتش نوشته.

 ***

چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟


چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟


به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟


کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟


آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.


کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:


"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟


چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟


آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟


گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟


وکدام کدام....؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:


هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران- دهلران حرکت می نماید را مورد اصابت موشک قرار می دهد، اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟


چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟


چگونه باید آنها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟


چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.


چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟


کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟


کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟


از خیال ، از کتاب ، از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟


کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟


دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟


"صفایی ندارد ارسطو شدن، خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"


آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟ و جوانی به خاک افتاده است؟


آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه ...!


هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد !!


اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش!


که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد.


نوشته شده در جمعه 93/1/22ساعت 3:20 عصر توسط قلاش| نظرات ( ) |

روزگاری در این دیار کهن

کودکی سر به خاک می سایید

سایه در سایه درخت چنار

اسمان را به غمزه می پایید

زیر باران ،ترانه سر میداد

باز باران ،به ماخبر میداد

با زبان اشاره می خندید

خبر از رفتن پدر میداد

بر لبانش هماره میبارید

شعر ایران کنام شیران است

دشمنان غافل از حضور منند

ارزویم نجات ایران است

خاک من ،سیب سرخ ازادی

عزت و افتخار و ناز و امید

نوش جان عزیز مردم تو

تا ابد یادعاشقان شهید

قصه کودک ان زمان این بود

این زمان کودکان همه شیرند

روبه خفته را بگو امروز

خفتگان ،زود می میرند...


نوشته شده در سه شنبه 93/1/19ساعت 6:57 عصر توسط قلاش| نظرات ( ) |